سيد محمد باقر برقعى
719
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به احسان يار شاطر فضل دبيرى سر خسته را برف پيرى گرفت * دل از كار ايّام سيرى گرفت به ميدان دويدند روباهكان * و هر روبهى بيشه شيرى گرفت ز هر گوشهاى گُربز بزدلى * به بازار دعوى دليرى گرفت زمام زمانه به چنگال كيست ؟ * كه رانى ز مردم پذيرى گرفت نيامد گل آرزوها به بار * بهاران اين كوى ديرى گرفت تن خسته از جُستوجوى دراز * فسرده شد و گوشهگيرى گرفت ز بس ديد مردمنما ديو و دد * دل آزرد و مردم گريزى گرفت دل سنگ دارد جهان دورنگ * به كشتار پتياره خيرى گرفت بديدمش افتاده در خاك پست * كسى را كه ساز اميرى گرفت شگفتا ز كردار و كار جهان * كش آزاده هم در اسيرى گرفت نجوشيد درياى دريادلان * به خود هيئت آبگيرى گرفت ندارد درنگى جهان فريب * قد ما كمان كرد و تيرى گرفت يكى گنده جا بود زفت و عفن * گمانش ز غفلت عبيرى گرفت رخ ارغوانى گل زرد شد * چو سبزينهء برگ شيرى گرفت ندانم چه گفتند در گوش گل * كه پژمرده شد زود ميرى گرفت ز بس مالش و كوبش روز و شب * تن سوده شكل خميرى گرفت خوشا حالت خوب مرد نبيه * كه از هرچه ناخوب سيرى گرفت نه نازيد بر نعمت روزگار * نه ناليد هم گر فقيرى گرفت همه چيز گفتى ندارد نظير * عجب شيوهء بىنظيرى گرفت در اين طرفه منزل كه هر ناكسى * برآمد دو روزى و حيرى گرفت خوشا حال آن كس كه « سرّى » چو من * جهان داد و فضل دبيرى گرفت